X
تبلیغات
♥♥::. محــــراب عـــشـــــق .::♥♥

♥♥::. محــــراب عـــشـــــق .::♥♥

........:::::: دوســـت دارم نــفــســم :::::.........

دلم براش تنگ شده !!!

دلم براش تنگ شده !!!
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط عـــــرفــــــان 

عشقولی

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 

دلتنگ...

دلم براي کسي تنگ است... 

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است…



دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد …



دلم براي کسي تنگ است ه با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند…



دلم براي کسي تنگ است که تنم آغوشش را مي طلبد …



دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد…



دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد…



دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شنيدن صدايش را حسرت مي کشد …



دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد …



دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…



دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده…



دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده…



دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است…



دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است…



دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است…



دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است…



دلم براي کسي تنگ است که محرم اسرار است…



دلم براي کسي تنگ است که راهنماي زندگيست…



دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند…



دلم براي کسي تنگ است که دوست نام اوست…



دلم براي کسي تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است…



دلم براي کسي تنگ است  که دل تنگ دل تنگي هايم است…

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 

۩۞۩ خـــــــــــــــوش اومـــــدی گــــــــــــــلـــــــــــــم ۩۞۩


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 

عشق من باش

      دوست دارم بمیرم...

                                  اما اون اشکاتو  نبینم...

 

عشق من باش...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 2:24 قبل از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 

دور دست

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 

دل تنگی

دلم براي کسي تنگ است
که چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي دريا مي دوخت
و شعر هاي قشنگي چون پرواز پرنده ها مي خواند
دلم براي کسي تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم براي کسي تنگ است
کسي که بي من ماند
کسي که با من نيست
دلم براي کسي تنگ است
که بيايد
و به هر رفتني پايان دهد
دلم براي کسي تنگ است
که آمد
رفت
.... و پايان داد
کسي که من هميشه دلم برايش تنگ مي شود
....كسي كه دوستش دارم ....
عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!
د..لم براي تو تنگ است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 

دریا


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 

فاصله ها...

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت حال فاصله ها جشن ميگيرند هلهله ي جدايي را.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط عـــــرفــــــان 

فیلتر شکن

...::::فیلتر شیکون::::...

کیلیک کن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 

دنیا...


زير اين گنبد نيلي زير اين چرخ کبود توي يک صحراي دور يه برج پير و کهنه بود يه روزي زير هجوم وحشي بارون و باد از افق کبوتري تا برج کهنه پرگشود برج کهنه سرپناه خستگيش شد مهربونيش مرحم شکستگيش شد اما اين قصه برج و کبوتر سرآغاز يک دلبستگي شد اول قصمونو تومي دونستي، مي دونستي من نمي تونستم برم تو مي تونستي، مي تونستي باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشيد التماس و اشتياق يه چشه برج و نديد عمر بارون عمر برج کهنه بود بعد از اون حتي تو خوابم اون پرنده رونديد اي پرنده من اي مسافر من من همون پوسيده گوشه نشينم هجرت تو هرچي بود معراج تو بود اما من اسير مرداب زمينم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 

به به!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط عـــــرفــــــان 

کویر...


در اين کوير غربت راه مي رفتم تنهاي تنها اين تنم چه قدر خسته بود به دنبال سايبان نگاهي هر روز پي اين سراب ها مي دويدم اما اين بارچشم هاي منتظرم بي پاسخ نماندند خيره به چشم هاي او ، انگاري دلم سال هاست مي شناسدش نمي توانستم چشم هايش را به دريا تشبيه کنم اما هر چه بود سيرابم مي کرد همان موقع بود که با چشم هايش پيمان بستم که تا باشد هستم نگاهم را سايبانش کردم خيالش لطيف تر از آن بود که زير هجوم آفتاب اين کوير تاب بياورد چقدر خسته انگار خودم را در آيينه مي ديدم مشک صدايم پر بود، مي توانستم با او قسمتش کنم، تکانش که مي دادم پر بود از حرف هاي نگفته، پر از بغض هاي نشکسته هر جرعه اي از اين مشک را که مي خورد خودم را به اين آسمان نزديک تر مي ديدم خوب اينجا کوير است فاصله اي بين زمين و آسمان نيست نشانش مي دهم تپه اي آن طرف تر بيا آنجا سفره ي تنهاييمان را پهن کنيم تو دختر کويري خوب مي داني که آنجا هوا آفتابي تر است زردي اين وجود تو همرنگ اين صحراست پيمان بسته ام تا سر سبزيت را نبينم اين کوير را ترک نکنم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 

همیشه...

تو غربتي که سرده تمام روز و شبهاش
غريبه از من و ما . عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش. که تن به شب نبازم
با غربت من بساز .تا با خودم بسازم
عشق من عاشقم باش. عشق من عاشقم باش
تو خواب عاشقا رو تعبير تازه کردي
کهنه حديث عشق و تفسير تازه کردي
گفتي که از تو گفتن يعني نفس کشيدن
از خود گذشتن من يعني به تو رسيدن
قلبم و عادت بده به عاشقانه مردن
از عشق زنده بودن . از عشق جون سپردن
وقتي که هق هق عشق . زجهء احتياجه
سر جنون سلامت که بهترين علاجه
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش اگر چه مهلتي نيست
براي با تو بودن اگر چه فرصتي نيست
عشق من عاشقم باش . نذار بيفتم از پا
بمون با من که بي تو نمي رسم به فردا
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 

تنهاترین


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط عـــــرفــــــان 

دوری...:

راستش ميدونم دوريت منو بدجوري ديوونه ميکنه هيچ وقت دوست نداشتم وندارم که واسه کسي چيزي بنويسم فرقي نميکنه چه شعرعاشقونه باشه چه يه متن پاييزي غم انگيز اما بذار اينبار اعتراف کنم که من عاشق اون لحظه هام که واست شعرو نامه بنويسم واسه اون وقتايي که دور از چشماي دنياي پرهياهوي اي جا تا آخزش قشنگ نگام کني جوري که دلم بخواد لا به لاش يه چيزايي اضافه کنم که هيچ وقت خوندنم تموم نشه بايد اون وقتي که دور از نگاه چشم عاشقم تموم مهربونيتو تو يه نگاه بلند پرممعني ميريزي ومي پاشي رو حرارت گونه هام چشاماتو غرقه بوسه کنم.....!1


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 3:36 قبل از ظهر  توسط عـــــرفــــــان 

میمیرم...

برای تو ...

ميميرم هر صدا هر سكوتي اون و ياد من مياره ميشكنه بغض ترانه غم رو گونه هام مياره از همون نگاه اول آرزوي آخرم شد ، حرفاي قشنگ و سادش عاشقونه باورم شد خيلي مهربوني اما نمي خواهي با من بموني نمي دوني زندگيمي نميدوني نميدوني اشتباه از من و دل بود نشد قسمتم نبودي حالا ديگه خيلي ديره ميميرم بي تو بزودي دلم و از قلم انداخت اون كه صاحب دلم بود من و دوست داشت اما انگار اندازش يه ذره كم بود از همون نگاه اول آرزوي آخرم شد حس خوب داشتن اون عاشقونه باورم شد
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 3:31 قبل از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 

ریل...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 3:9 قبل از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 

به چه زبونی بگم ؟

دوستت دارم...

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني دوستت دارم چون تنهاترين مصراع شعر مني دوستت دارم چون تنهاترين فکر تنهايي مني دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني...


نفسم دوست دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 3:5 قبل از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 3:1 قبل از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 

...::: مداد رنگی :::...


همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد


<<محراب عشق>>
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 2:54 قبل از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 2:48 قبل از ظهر  توسط عـــــرفــــــان 

...:::هم راز من:::...



1.چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش...

۲- اگر كسي ديوونت بود تو عاشقش باش…اگر عاشقت باشه تو دوستش داشته باش…اگر دوستت داشته باشه بهش علاقه نشون بده…اگر بهت علاقه نشون داد فقط لبخند بزن…اينطوري وقتي هميشه يك پله ازش عقب باشي اگر يه وقت خسته شد و يك پله جا موند تازه ميشين مثل هم..

۳- توي سرماي زمستون اونکه مي مرد بي تو کي بود ؟ اونکه مي نشست توي کوچه غصه مي خورد بي تو کي بود؟ اوني که به ياد چشمات شعر عاشقونه مي گفت گريه مي کرد و با هق هق واسه تو ترونه مي گفت بگو کي بود که مي لرزي...

۴- برايت آسماني خواهم کشيد پر از ستاره هاي هميشه نوراني تو در کنار من روي ابرها من غرق آنهمه مهرباني

۵- وقتي عشقت تنهات گذاشت نگران خودت نباش که بعد از اون چکار کني شرمنده ي دلت باش که بهت اطمينان کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط عـــــرفــــــان  | 

...::: واسه تو که سالار گلهایی :::....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط عـــــرفــــــان